
از این پنجره... که پیش روی من نشانده ای... یک شب به خانه ی من بیا خدا! دل سرمازده ام را... در قطیفه ای از نور بپوشان... اینجا روح مجروحم تنهاست تنهاتر از تنهایی، بی پناهی اینجا نه اینکه تو نیستی اینجا من کورم یک شب به خانه ی من بیا برای تو طاق نصرتی از بهار می بندم و اتاقم را... با آویختن فانوس های روشن آسمانی می کنم و برایت فرشی می بافم از یاس و دل مغرورم را می شکنم با تیشه ای که تو به من خواهی داد یک شب از این دریچه بیا تنم را... در چشمه نور می شویم برهنه تر از آب... از پله ها بالا می آیم... آنگاه در برابر تو خواهم مرد کی می آیی... امشب هوای چشم من بارانی است ...
ادامه مطلب